پایـــیز را دوســت دارم... به خاطــر غریب و بی صدا آمدنـش
رنــگ زرد زیبا و دیـــوانه کــننده اش خش خش گوش نــــواز
برگ هایـش صدای نم نم باران های عاشــقانه اش پایــیز را
دوســـت دارم.... به خاطـــر رفتن و رفتن... و خیس شـــدن
زیـر باران های پایــیزی بوی مســـت کننده خاک باران خورده
کوچه ها پایــــیز را دوســت دارم... به خاطـر غــــــروب های
نارنجـــی و دلگـــیـرش شــــب های ســــرد و طولانـی اش
تــــنهایــی و دلتنگی های پاییزی ام پیاده روی های شبــانه
ام پایـــیز را دوســت دارم... به خاطـــر بغــض های سنــگین
انتظار اشـــک های بی صدایـم سالــها خاطـرات پایـــیزی ام
پایــــیز را دوســــت دارم... به خاطر معصومیــت کودکــی ام
نشـــاط نوجــوانی ام تنهـــــایی جوانــی ام پایـیز را دوســت
دارم... به خاطــــر اولـــین نفس هایم اولین گــریه هایم اولـین
خنده هایـم پایـــیز را دوســـت دارم... به خاطـر دوباره متــولد
شدن رســیدن به نقطه شروع سفر یک ســال دورتر شــدن
از آغــاز راه یک ســال نزدیک تر شـــدن به پایان راه پایـــیز را
دوســــت دارم... به خاطـــر هدیه زیبایی که به من داد هدیه
ای کــه به مـن امیـد مانــدن داد هــدیه ای که به من جــرات
عاشق شــدن داد پایــیز را دوســـت دارم... به خاطـر غریبانه
و بی صدا رفتنش پایــــیز را دوســـت دارم... به خاطر خــــود
پایــــیز و من عاشقــانه پایـــــیز را دوســـت دارم......
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
عاشق نشدی و گرنه می فهمیدی
پاییز بهاریست که عاشق شده است

برگ از درخت خسته میشه پاییز همش
بهونست...!

باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستین سردِ نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنها ست،
با سکوت پاک غمناکش.
ساز او باران، سرودش باد،
جامه اش شولای عریانی ست؛
ور جز اینش جامه ای باید،
بافته بس شعله ی زر تار پودش باد.
گو برُوید، یا نرُوید، هر چه در هر جا که خواهد، یا
نمی خواهد،
باغبان و رهگذاری نیست؛
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست.
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در
تابوت پست خاک می گوید.
باغ بی برگی،
خنده اش خونی ست اشک آمیز،
جاودان بر اسب یال افشان زردش، می چمد در آن
پادشاه فصلها، پائیز.
مهدی اخوان ثالث
تهران،خرداد1335


در كار عشق ما هميشه اما بود
بي جاني ريشه از ساقه پيدا بود
آن شب كه گفتي باورم كن با تو مي ميمانم
دلواپسي هاي من از صبح فردا بود
آن شب كه گفتي با تو ميمانم تا كه دنيا هست
باور نكردم گر چه اين جمله زيبا بود
درعمق دريا هرگز يك قطره پيدا نيست
پايان عشق ما پايان دنيا نيست
مثل زلال آب من باورت كردم
ميناي يك رنگي من ساغرت كردم
سلطان قلب خود من بر سرت كردم
در چشم نا پاکان من پيغمبرت کردم
![]() |
آه!
باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد
بيستون بود و تمناي دو دوست
آزمون بود و تمناي دو عشق
در زماني که چو کبک خنده ميزد شيرين
تيشه ميزد فرهاد.
نه توان گفت به جانبازي فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بي دردي شيرين فرياد.
کار شيرين به جهان شور برانگيختن است
عشق در جان کسي ريختن است.
کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه درآويختن است

تنها تر از هميشه
با خويش در ستيزم
سرخورده و پريشان
از عشق مي گريزم
اندوه و غصه و درد
در شعر من هويدا
در چشم بي فروغم
يک آسمان تمنا
از اين غروب دلگير
اندوهگين و خسته
در حسرت نگاهت
در خويشتن شکسته
تنها تر از هميشه
لبريز اشک و دردم
پاييز خانه دارد
در کنج قلب سردم
![]()